محمد خزائلى

365

شرح بوستان ( فارسى )

غبار هوى چشم عقلت بدوخت * سموم ( 1 ) هوس كشت عمرت بسوخت بكن سرمهء غفلت از چشم پاك * كه فردا شوى سرمه در چشم خاك حكايت ( 7 ) [ ميان دو تن دشمنى بود و جنگ . . . . ] ميان دو تن دشمنى بود و جنگ ، * سر از كبر بر يكدگر چون پلنگ ز ديدار ( 2 ) هم تا به حدى رمان ، * كه بر هر دو تنگ آمدى آسمان يكى را اجل در سر آورد جيش * سر آمد بر او روزگاران عيش بدانديش وى را درون شاد گشت * به گورش پس از مدتى برگذشت شبستان گورش در اندوده ديد * كه وقتى سرايش زراندوده ديد خرامان به بالينش آمد فراز * هميگفت با خود لب از خنده باز : خوشا وقت مجموع آن‌كس كه اوست ، * پس از مرگ دشمن در آغوش دوست ز روى عداوت به بازوى زور ، * يكى تخته بركندش از روى گور سر تاجور ديدش اندر مغاك ( 3 ) * دو چشم جهان بينش آگنده خاك وجودش گرفتار زندان گور * تنش طعمهء كرم و تاراج مور چنان تنگش آگنده خاك استخوان ، * كه از عاج پر توتيا سرمه‌دان ز دور فلك بدر رويش هلال * ز جور ( 4 ) زمان سرو قدش خلال كف دست و سرپنجهء زورمند ، * جدا كرده ايام ، بندش ز بند